داستان صفر
این داستان از یک سئوال شروع می شه سئوالی که سالها پیش
وقتی که کلاسِ اول بودم از معلمِ عزیزم خانمِ باغ وردانی پرسیدم
سئوالِ من این بود:
اگه صفر هیچه پس چرا وقتی جلوی یک می ذاریمش
یک ده برابر می شه ؟
بعدها از پدرم شنیدم که معلمم ازاین سئوالِ من خیلی تعجب کرد
و جوابی براش نداشت
و امروز این سئوال در ذهنم ریاضیات وعرفان را بطورِ زیبایی
به هم پیوند زد
راستی اگه صفر هیچه چرا اینقدر ممتازه ؟
چرا صفر را جلوی هر عددی بذاریم اونو ده برابر می کنه ؟
چرا هر عددی رو می شه تقسیم کرد بجز صفر ؟
و چرا هر عددی که صفر را بیشتر بپذیره و از خودش دور تر بشه :
عددِ بزرگتری می شه ؟
چرا هر عددی را منهای خودش بکنیم باز صفر می مونه ؟
شاید از اول صفر در اون عدد بوده ...
یا با کم کردنِ هر عددی از خودش اون عدد به صفر تبدیل شده ...
مثلِ شخصی که از منیتِ ش خالی می شه و به او نزدیک تر ...
نُه بزرگترین عددِ ولی این بزرگترین رو اگه منهای خودش کنیم: صفر می مونه
و صفر را که بزرگ نمی بینیم اگه منهای خودش کنیم:
باز صفر می مونه !
صفر خورشیدِ آسمونِ اعدادِ
در هر عددی صفر پنهان ِ
وقتی عدد از بین بره باز صفر می مونه
* سنگی را که معماران به دور انداختن سنگِ زیرینِ ساختمان شد *
تواضع را باید از صفر آموخت ... :
* به شما می گویم: کوچکترینِ شما بزرگترینِ شماست *
نوشته شده توسط پیاله در تاریخ :
20/01/05
پنج شنبه
۵ بعد از ظهر
* بر گرفته از کتاب مقدس
لطفاً نظر بدید


