تبليغاتX
لمس

اشو - لمس
 

شنيده ام كه روزگاری يک درخت عظيم و قديمی وجود داشت كه شاخه هايش به آسمان افراشته بود.

وقتی كه گل می ‌داد، پروانه ها، در انواع شكل‌ها و اندازه‌ها و رنگ‌ها می‌ آمدند و اطراف آن می ر‌قصيدند. وقتی كه ميوه می داد، پرندگان از دور دست‌ها می آمدند و بر آن درخت می ‌نشستند. شاخه هايش همچون بازوهايی گسترده در باد بودند، بسيار زيبا به نظر می ‌رسيدند.

يک پسر بچه‌ ی كوچک؛ عادت داشت هر روز زير اين درخت بازی كند و آن درخت قديمی و زيبا عاشق اين پسر شد. بزرگ و قديمی می‌ تواند عاشق كوچک و جوان شود، اگر اين فكر را حمل نكند كه بزرگ است. آن درخت اين فكر را نداشت كه بزرگ است؛ فقط انسان‌ها چنين افكاری دارند؛ بنابراين عاشق آن پسر بچه شد.

درخت برای آن پسر كه هر روز می ‌آمد و زير آن می ‌نشست، عشقی را رشد داد. شاخه هايش بالا بودند، ولی برای اينكه پسر بتواند گل هايش را بكند و ميوه هايش را بچيند، آن‌ها را فرود می ‌آورد. كودک بازيگوش می آيد و درخت در برابرش سر خم می كند. وقتی پسر بچه گل‌ هايش را می ‌چيند، درخت احساس شادمانی زياد می ‌كند، تمام وجودش سرشار از عشق می ‌شود.

آن پسر بزرگ شد. گاهی روی زانوهای درخت به خواب می ‌رفت، گاهی از ميوه هايش می خورد و گاه تاجی از گل‌های درخت را بر سر می ‌گذاشت و همچون پادشاه جنگل نمايش می داد. وجود آن درخت با ديدن آن پسرک كه تاجی از گل هايش را بر سر داشت و می ‌رقصيد سرشار از وجد و سرور می ‌شد. سپس در عشق سر تكان می داد و همراه نسيم آواز می ‌خواند.

پسر بيشتر رشد كرد و شروع كرد به بالارفتن از درخت تا روی شاخه هايش تاب بخورد. وقتی پسرک روی شاخه هايش استراحت می ‌كرد، درخت بسيار خوشحال بود. با گذشت زمان، سنگينی وظايف ديگر به پسر محول شده بود. جاه طلبی ها وارد شدند، او بايد امتحان می ‌داد و بايد با دوستانش رقابت می ‌كرد، بنابراين به طور مرتب نزد درخت نمی ‌آمد.

ولی درخت با  هيجان منتظر ديدار او بود. درخت با روحش او را صدا می ‌زد: "بيا؛ بيا، منتظرت هستم." وقتی كه پسر نمی آمد، درخت احساس اندوه می ‌كرد. درخت از اينکه کودک از او چيزی نمی ‌گرفت ناراحت بود .

پسر بزرگتر شد و روزهايی كه نزد درخت می ‌رفت كمتر و كمتر می‌ شد. چرا که در دنيای رقابت بزرگ وارد شده بود و وقت كمتر و كمتری برای عشق به درخت داشت. پسر اينک در جاه طلبی ‌های دنيايی گرفتار شده بود؛ "كدام درخت؟ چه كسی وقتش را دارد؟ "

يک روز، وقتی كه پسرک گذر می كرد، درخت او را فرا خواند: " گوش بده! " صدايش در هوا منتشر شد؛ " گوش بده! من منتظر تو هستم، ولی نمی آيی. من هر روز منتظر تو هستم."

پسر گفت: " تو چه داری كه من بايد نزد تو بيايم؟ من دنبال پول هستم." تو چه داری كه پيشكش كنی تا نزد تو بيايم؟ اگر بتوانی چيزی به من بدهی، می ‌توانم بيايم. وگرنه، نيازی نيست

 كه نزد تو بيايم." درخت با تعجب گفت: " تو فقط وقتی می‌ آيی كه من چيزی به تو بدهم؟ من

 می ‌توانم همه چيز به تو بدهم." درخت ادامه داد:

 

" ولی من پول ندارم. اين فقط يک اختراع انسان است. ما چنين مرض هايی نداريم لمس  و ما مسرور هستيم. شكوفه‌ها برما می ‌رويند، ميوه‌های بسيار می ‌دهيم، سايه‌های مطبوع می ‌دهيم، در نسيم به رقص درمی آييم و آواز می ‌خوانيم؛ پرندگان معصوم روی شاخه‌های ما می ‌جهند و آواز می ‌خوانند زيرا ما هيچ پولی نداريم. روزی كه درگير پول شويم، همچون شما انسان‌های بد كاره و رنجور می ‌شويم كه در معابد می ‌نشينيد و به مواعظی گوش می ‌دهيد تا  شايد به آرامش برسيد و  به عشق دست يابيد. نه، نه، ما پولی نداريم."

پسر گفت: " پس برای چه نزد تو بيايم؟ بايد جايی بروم كه پول باشد. من نياز به پول دارم." درخت عميقاً به فكر رفت و سپس چيزی را دريافت و گفت: " يک كار بكن؛ تمام ميوه‌های مرا بچين و بفروش. شايد بتوانی پولی به دست آوری."

پسر بی درنگ دست به كار شد. از درخت بالا رفت و تمام ميوه‌های درخت را چيد. حتی آن‌ها را كه نرسيده بودند تكان داد تا بيفتند. شاخه‌های درخت شكسته شدند و برگ‌های آن با خشونت فرو می ‌ريختند. درخت از اينکه در راه عشقش شاخه‌هايش شکسته می شدند بسيار شاد بود و از شوق برافروخته بود. پسر حتی برنگشت تا از درخت تشكر كند. ولی درخت به اين توجهی نكرد. وقتی كه پسر پيشنهاد عاشقانه‌ی او را برای چيدن ميوه هايش و فروش آن‌ها پذيرفت، درخت تشكر خودش را دريافت كرده بود.

برای مدت های زياد پسر بازنگشت. حالا او پول داشت و سعی داشت با اين پولش پول بيشتری به دست آورد. او درخت را تماماً ازياد برده بود. سال‌ها گذشت. درخت غمگين بود. مشتاق بازگشت پسر بود؛ همچون مادری كه سينه هايش پر از شير باشد، ولی پسرش گم شده باشد. تمامی وجود مادر، پسرش را می ‌خواهد تا بتواند بيايد و او را سبكبار كند. حالت درونی درخت چنين بود. تمامی وجودش در اشتياق بود.

پس از سال ها، پسر كه اكنون مردی بالغ شده بود نزد درخت بازگشت. درخت گفت: " نزد من بيا؛ بيا و مرا درآغوش بگير." مرد گفت: " بس كن اين حرف بی معنی را؛ آن يک احساس كودكی بود." ولی درخت دعوتش كرد؛ "بيا روی شاخه هايم تاب بخور. بيا با من برقص."

مرد پاسخ داد: " اين حرف‌های بی فايده را كنار بگذار! من می خواهم يک منزل بسازم. آيا می ‌توانی يک منزل به من بدهی ؟ " درخت با تعجب گفت: " يک منزل ؟ من بدون منزل زندگی می ‌كنم." درخت گفت: " ما در منزل زندگی نمی ‌كنيم. ولی می ‌توانی يک كار بکنی . می ‌توانی شاخه ‌های مرا ببری و با آن‌ ها يک خانه بسازی .

" مرد بدون يک لحظه درنگ تبری آورد و تمام شاخه‌های درخت را قطع كرد. اينک آن درخت فقط يک قطعه الوار خشک شده بود، برهنه. ولی درخت بسيار خوشحال بود. مرد حتی به عقب بازنگشت تا به درخت نگاه كند. او خانه‌ای ساخت و روزها و سال‌ها گذشت. تنه ‌ی درخت منتظر شد و منتظر شد. می ‌خواست او را صدا بزند، ولی ديگر نه شاخه‌ای داشت و نه برگی كه به او صدا بدهد. باد می ‌وزيد، ولی او نمی توانست از آن صدايی بسازد. و هنوز هم روحش از يک صدا سرشار بود: " بيا، بيا، عزيز من، بيا."

 مدت‌ها گذشت و آن مرد سالخورده شد. روزی از آن حوالی می ‌گذشت و آمد و نزديک درخت نشست. درخت پرسيد: " چه كار ديگری می توانم برايت انجام دهم؟ پس از مدت‌های بسيار زياد آمده ای."

پيرمرد گفت: "چه كار می توانی برايم بكنی؟ من می‌ خواهم به سرزمين‌های دور دست بروم تا پول بيشتری به دست آورم. به يک قايق نياز دارم." درخت با خوشحالی گفت: " تنه‌ ی مرا ببر و از آن يک قايق بساز. من بسيار خوشحال می ‌شوم كه قايق تو بشوم و تو را به سرزمين‌های دوردست ببرم تا پول به دست آوری. ولی لطفاً از خودت خوب مراقبت كن و زود برگرد. من هميشه منتظر بازگشت تو خواهم بود."

مرد اره‌ای آورد و شروع كرد به بريدن تنه درخت، قايقی ساخت و به سفر رفت. حالا آن درخت ديگر يک كنده‌ ی كوچک است. و منتظر معشوقش است تا بازگردد. درخت صبر می ‌كند و صبر می ‌كند و صبر می ‌كند. ولی اينک ديگر چيزی برای پيشكش كردن ندارد. شايد آن مرد ديگر هرگز نزد او برنگردد.

تنه‌ ی درخت با خود  زمزمه كرد: " آن دوست من هنوز باز نگشته است؛ خيلی نگرانم كه شايد غرق شده و يا گم شده باشد. شايد در يكی از آن كشورهای دورافتاده گم شده باشد. شايد اكنون زنده هم نباشد. چقدر مشتاقم از او خبری به دست آورم؛ چون آخر عمرم است؛ دست كم با داشتن خبری از او راضی می ‌شدم. آنوقت می ‌توانستم با خوشحالی بميرم. ولی او حتی اگر هم بتوانم او را بخوانم باز نخواهد گشت. من ديگر هيچ چيز برای دادن ندارم و او تنها زبان گرفتن را می داند."

 

لمس
 

لمس - لمس

لمس - لمس

 

 

 

 

پسر كوچكی ، روزی هنگام راه رفتن در خيابان، سكه ای يک سنتی پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتی ، خيلی ذوق زده شد

 اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم  با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوی سكه های بيشتر باشد

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتی ، ۴۸ سكه ۵ سنتی ، ۱۹ سكه ۱۰سنتی ، ۱۶ سكه ۲۵ سنتی ، ۲ سكه نيم دلاری و يک اسكناس مچاله شده يک دلاری پيدا كرد

 يعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد درخشش ۱۵۷ رنگين كمان  و منظره درختان در سرمای پاييز را از دست داد

 او هيچ گاه حركت ابرهای سفيد را بر فراز آسمان ها در حالی  كه از شكلی به شكلی ديگر در می آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر

 هرگز جزئی از خاطرات او نشد

 

+ نوشته شده توسط پیاله در Tue 4 Dec 2007 و ساعت 8:10 AM |
لمس . استاد آزمندیان
 
تکنولوژی فکر .
 
استاد عزیزم دکتر آزمندیان .

 

سری سخنرانی های استاد عزیزم :  دکترعلیرضا آزمندیان

فرمت MP3

کل این سخنرانی ها در حدود 10 ساعت و 5 دقیقه می باشد

موضوعات:

مأموريتی ديگر
 
تكنولوژی فكر راهی به سوی يک زندگی عالی
 
نظام باورها
 
ضمير ناخودآگاه
 
مديريت روحيه
 
اعتماد به نفس
 
ارتباطات
 
طراحی سرنوشت
 
حل مسائل زندگی
 
چگونه تغييرات و تحول پايدار در خود به ‌وجود آوريم
 
ثروت و تكنولوژی فكر

لطفاً روی شماره های لینک شده ی زیر کلیک کنید
 
( من همش رو واسه تون دانلود کردم و لینک اصلی MP3 رو براتون  گذاشتم
 
پس زیاد معطل نمی شید .  )
 
اگه خودتون رو دوستدارید لطفاً کلیک کنید ؛ وقت بذارید و گوش کنید
 
و مهمتر از اون عمل کنید .

1  زمان 45 دقیقه

2  زمان 45 دقیقه

3  زمان 45 دقیقه

 4  زمان 45 دقیقه

5  زمان 45 دقیقه
 
6  زمان 45 دقیقه  

 7  زمان 35 دقیقه
 
  8  زمان 10 دقیقه

9  زمان 45 دقیقه

10  زمان 40 دقیقه

11  زمان 5 دقیقه
 
12  زمان 46 دقیقه
 
13  زمان 45 دقیقه
 
14  زمان 45 دقیقه

15  زمان 45 دقیقه
 
زنده باشید و پویا 
 
آب در کوزهُ ما تشنه لبان می گردیم
 یار در خانهُ ما گردِ جهان می گردیم

 
 
 
 
 
از چهره ی استاد نور می باره و از صداش آرامش
 و در کلامش قدرتِ لمس  و ظهورِ تولدی دوباره
 
او از شما شمایی می سازه که :

 
آب در کوزهُ ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانهُ ما گردِ جهان می گردیم
 
 
 
پرورشِ آگاهی قسمتِ اول - لمس
 

بخشی از مصاحبه استاد با ماهنامه طمطراق ( فرا موفقیت )

50 KB

دانلود

 
پرورشِ آگاهی قسمتِ اول - لمس
 
 

پسورد فایل ZIP شده: arsanjan.blogfa.com

 
+ نوشته شده توسط پیاله در Sun 2 Dec 2007 و ساعت 9:37 PM |

استاد رام الله - لمس

هوالحیٌ

 

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد.

 درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های بودند.

 در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما" آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند.

 وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از  قبل است و بیم خراب شدن میواه ها می رود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند.

 هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. ( شنیدم بعضی از کتاب ها الان توی ایران کمیاب که نه بلکه نایاب شدن )

 یکی از شاگردان با حیرت پرسید: "اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟"

 شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند.

 ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند!

 پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کندهر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود.  

در این حالت همیشه به خود بگویید: قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم  و این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.

 

لمس - لمس

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در Sat 1 Dec 2007 و ساعت 8:15 PM |

 

 

زن با لباسی كهنه و مندرس و نگاهی پر از غم به مغازه ای كه در محله بود وارد شد. او در حالی كه سرش را زير انداخته بود آرام به مغازه دار گفت:

شوهرم به سختی بيمار است و نميتواند كار كند. شش بچه دارم گرسنه و بی غذا در خانه مانده اند.

مغازه دار در حالی كه نگاهی به زن می كرد، سعی داشت با رفتارش زن را متوجه كند كه هر چه زودتر مغازه ی او را ترک نمايد.

در اين زمان مرد ديگری كه برای خريد به مغازه رفته بود متوجه حرفهای زن و رفتار مغازه دار شد و گفت:

اين زن هر چه لازم دارد، به او بده، پولش با من.

مغازه دار برای اينكه اعتبارش را از دست ندهد گفت:

خودم هر چه لازم داشته باشد، به او ميدهم.

بعد هم گفت:

ليست خريد داری ؟

زن دستان لاغرش را در كيف قديمی اش كرد و گفت:

اينجاست.

مغازه دار با پوزخندی گفت: ليست را بگذار روی ترازو، به اندازه ی وزن آن هر چه خواستی ببر.

زن چند لحظه مكث كرد از درون كيفش يک تكه كاغذ بيرون آورد. چند لحظه گذشت تا نوشته اش به پايان برسد. زن كاغذ را روی كفه ترازو گذاشت. در يک لحظه فروشنده و مشتری با تعجب كفه ترازو را ديدند كه پايين ميرفت. مغازه دار در حالی كه باورش نمی شد با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه ترازو كرد. او آنقدر جنس در كفه ترازو گذاشت تا كفه ها برابر شد.

در اين لحظه او اجناس را به زن داد و با دلخوری و ناراحتی كاغذ را برداشت و به خواندن نوشته پرداخت.

زن روی كاغذ مايحتاج خود را ننوشته بود. او به جای آنچه نياز داشت تنها روی كاغذ نوشته بود:

ای خدای عزيز؛  تو از نياز من با خبر هستی. خودت آن را برآورده كن.



دعايی كه از سر ِ توکل باشد ارزش فراوانی دارد. 

 

لطفاً برای مطالعۀ مهر بانو قسمت اول اینجا کلیک کنید

برای مطالعه مهر بانو قسمت دوم اینجا کلیک کنید


 

لمس - لمس

لمس - لمس با توکل برای هم دعا کنیم

خدایا برای دوستانم چیزی نمی خواهم

جز اینکه : به اراده ی تو آگاه گردند و بدان عمل کنند.

آمین

+ نوشته شده توسط پیاله در Fri 30 Nov 2007 و ساعت 2:14 PM |
:: دانلود ترجمه ی گويای قرآن کریم ::
 

فايل ها با فرمت Mp3 و بصورت Zip شده هستند.
براي دانلود روی اسم هرسوره راست کلیک کرده وگزینه:

"...Save Target As"... را انتخاب کنید.

 

1- فاتحه
2- بقره
3- آل عمران
4- نساء
5- مائده
6- انعام
7- اعراف
8- انفال
9- توبه
10- يونس
11- هود
12- يوسف
13- رعد
14- ابراهيم
15- حجر
16- نحل
17- اسراء
18- كهف
19- مرم
20- طه
21- انبياء
22- حج
23- مومنون
24- نور
25- فرقان
26- شعرا
27- نمل
28- قصص
29- عنكبوت
30- روم
31- لقمان
32- سجده
33- احزاب
34- سبا
35- فاطر
36- يس
37- صافات
38- ص
39- زمر
40- غافر
41- فصلت
42- شوري
43- زخرف
45- جاثيه
46- احقاف
47- محمد(ص)
48- فتح
49- حجرات
50- ق
51- ذاريات
52- طور
53- نجم
54- قمر
55- رحمان
56- واقعه
57- حديد
58- مجادله
59- حشر
60- ممتحنه