تبليغاتX
لمس
... - لمس

 

آن روز چراغ سبز و چراغ سرخ بر سر مسأله كوچكی با هم قهر كرده بودند. مسأله اين بود كه چراغ سبز می گفت همه از ديدن من خوشحال می شوند ولی وقتی رنگ تو را می بينند، هم رنگ تو می شوند!

 چراغ سرخ هم می گفت كه چراغ سبز وقتی معنا پيدا می كند كه چراغ سرخ در كار باشد و وجود تو به وجود من وابسته است؛ ضمن اينكه همه با ديدن ابهت من بلافاصله می ايستند!

اين بود كه قرار گذاشتند تا هركدام قدرت خود را در يک روز به رخ ديگری بكشند تا معلوم شود كه حق با كدامشان است.

قرار شد كه روز اول فقط چراغ سرخ كار كند. آن روز تمام چراغ های چهارراه، سرخ بودند. ابهتی كه چراغ سرخ از آن دم می زد باعث شد تا هيچ حركتی در كار نباشد. با گذشت دقايق بر حجم ترافيک افزوده شد و كم‌ كم چراغ سرخ به اشتباه خود پی‌ برد.

 آن روز هيچ ماشينی نتوانست از چهارراه بگذرد.

فردای آن روز نوبت به چراغ سبز رسيد. آن روز تمام چراغ های چهارراه، سبز بودند. هجوم ماشين ها از هر طرف، موجب به وجود آمدن گره كوری در ميان چهارراه شد و با گذشت دقايق بر حجم ترافيک افزوده شد. كم ‌كم چراغ سبز به اشتباه خود پی برد.

 آن روز هيچ ماشينی نتوانست از چهار راه بگذرد.

فردای آن روز، چراغ سبز و چراغ سرخ برای هم از خاطرات روز خودشان تعريف كردند. حالا ديگر هر دو به اشتباه خودشان پی برده بودند. آن ها بايد جبران آن دو روز ترافيک سنگينی را كه به وجود آورده بودند، می كردند.

دست در گردن يكديگر انداختند و يک روز پركار و به ياد ماندنی را شروع كردند
.

لمس - لمس

فراموش نکنید که هیچ چیزی بی حکمت نیست.

 و تمام متضادها وجودشون به یکدیگر بسته است.لمس

و در اصل دو روی یک سکه هستند.

پس یکی را پس نزنید و دیگری را به آرامی در آغوش نکشید .

بلکه هردو را با آغوشی باز بپذیرید و تنگا تنگ در آغوش کشید .

تا زشتی نباشد زیبا معنی نمی دهد .

تاغم نباشد شادی وجود ندارد .

تا زمستان نباشد بهاری نیست .

تا نفرت نباشد عشق معنا نمی دهد.

 باید از  عشق و نفرت گذشت و از بالا به هردوی آنها نگاه کرد تا به عشق حقیقی رسید.

 ولی با پس زدن نفرت هیچ وقت نمی توان عشق را به کاملی در آغوش کشید .

( وقتی عاشق شدی این امکان وجود داره که روزی تنفر جای اون عشق رو بگیره ولی زمانی که عشق و  تنفر را در کنار هم ببینی و هردو را به یک چشم نگاه کنی و هر دو را بپذیری اونوقته که از هر دو میگذری و به عشقی میرسی که  دیگه هیچ چیزنمیتونه جای اون عشق رو بگیره... )

 هیچ چیز این دنیا بد نیست و بد اصلا بد نیست .

( زیرا وجود خوبی تا زمانی وجود داره که بدی باشه وقتی بدی از روی زمین محو شد خوبی هم محو میشه چون دیگه چیز بدی وجود نداره اونوقت کی میتونه بگه فلان چیز خوبه ؟

اینها همه برداشت های ماست اینها همه قضاوت های ذهن ماست .

و خدا فرمود : از میوه ی درخت خوب و بد نخورید هر آینه خواهید مرد.

میوه ی درخت خوب و بد ؟ بله قضاوت نکنید. شک همان درخت خوب و بد است و قضاوت میوه ی آن .

هر وقت که شکی به ذهنتون اومد بگید قضاوت کردن کار خداست که از همه چیز آگاست

شیطان از طریق قلب نمی تونه وارد بشه و از طریق ذهن عمل میکنه پس  به ندای دلتون گوش کنید و بدان عمل کنید.

شیطان که به شکل مار بر حوا ظاهر شد به هزاران شکل بر ما... (که همه از ذهنی نشأت میگرد) ما را وادار به شک کردن میکند و اگر قضاوت کنیم یعنی از میوه ی شک ( قضاوت ) خوردیم و هر آینه خواهیم مرد .

 که ریشه ی همه ی مشکلات شک و همان قضاوت نمودن است .

آنجا که حوا میوه ی درخت خوب و بد را ... شک نمود... قضاوت آمد ... و بعد از آن  گناه آمدنی بود ... زیرا که گناه چیزی جز شک کردن و قضاوت نمودن نیســـــــــــــــــــــــــــــت.

آنگاه که به ندای دل گوش سپاریم به ملکوت او باز گشته ایم آنجا که از آن رانده شدیم و به  ذهن تبعید گشتیم


چی شد ؟ به فکر فرو رفتی ؟

نترس آغاز خوبیست ...

کلامی که از جانب او باشد همیشه قدرت دارد.

نترس آغاز خوبیست .

 اما نه با ذهن با دل نه با شک بلکه با یقین

ایمان را همه دارند اما ایمان به ایمان را ...؟

فرمود: بپرسید تا به شما گفته شود ...

پس بپرس و به ندای درونت گوش جان بسپار             نوشته شده توسط پیاله.

در تاریخ: Tue 22 Jan 2008 و ساعت 1:27 AM

 

+ نوشته شده توسط پیاله در Tue 22 Jan 2008 و ساعت 1:27 AM |
خرابات درون - لمس
به اذن رب 

 خرابات درون

 

 مسافر درون شو نزن به کوهُ دشت رُ سوی خرابـــــــــــــــــات ِ درون

گنجیست مسافرت در جهــــــــــــــــــــــان ِ درون

درونُ برون هر دو در آن جهـان ِ درون

گرمای شمس ِ درون ببین ُ رُ سویش ســـــــــــــوی درون

گوش کن گـــــــــــوش کن هردم ُ بی دم به نــــــــــــــدای درون

رها کن همــــه: منُ مــــــال ِ منُ  گذشته ُ آینده ُ همه گفته های ایـن ُ اون

ساکت شو ُ رها ُ آرام سفرکن سفــــــر کن بســــــــــــــــوی درون

در درونت گنجیست گنجی که هردم دنبالش گردی در برون

تشنه شـــــــو رُ سوی چشمه ی حیات سیراب شـــــــو از چشمه ی زلال ِ رون

دوانُ حیران نگرد هرسو آرام بنوش از چشمه ی حیات ِ درون

بنوش زِ این چشمه ُ پیله برکن پروانه شو در فضــــــــــای برون

دنیای درون را خواهی دید در برون ؛ دنیای برون را لمس خواهی کرد در درون

گر نوشی زِ آن چشمه ی زلال چشمه ی حیـــــــات ِ درون

مسافر درون شو نزن به کوه ُ دشت رُ سوی خرابات درون

معشوق را ببین اینجاست نزد ِ من ُ تو در خرابات ِ درون

 

تقدیم به معشوق: ساربان کاروان درون

خرابات درون سروده شده توسط پیاله در تاریخ :

یکشنبه ۵/۲ ظهر 05/02/20

 

لمس - لمس

 یعنی چی چه معنی داره یکی از ما اینطور فکر کنه اینطور احساس کنه لمس

پس ما اینجا چه کاره ایم ؟

مثلا گفتن بنی آدم اعضای یک دیگرن

مهمتر از اون :

که در آفرینش ز یک گوهرن

الان یکی از ما واسم نظر داده . سامان رو میگم

 سلام دوست عزیز
وبلاگ خوب و قشنگی داری بهت تبریک می گم ...
به ظاهر هم بیشتر برس محتوی خوبی داره

لطفا به سوال من جواب بده :
به نظرت چرا یک نفر مثل من باید تنها باشه و حتی سایه اش هم اون رو خورد کنه و تنهاش بذاره ؟

ممنون میشم بهم سر بزنی.
موفق باشی پسر بی سایه ...

 واسه من نظر نذارید نه خب واسه منم بذارید بد نیست  ولی اول سامان

ببینم چکار میکنیداااااااا

 می خوام بیاد بگه از دست این سایه ها نمی دونم کجا فرار کنم

قربونتون برم من  که اینقدر گلید

http://www.shadowless.blogfa.com/ 

+ نوشته شده توسط پیاله در Mon 21 Jan 2008 و ساعت 9:56 AM |

لمس - لمس


 شب تولد رابعه است. مادر رابعه به شوهرش می گوید: نه روغنی داریم که در چراغ بریزیم و نه روغنی تا با آن غذائی آماده کنیم. بیا و در این حالت استثنائی از همسایه ها روغن بخواه. پدر رابعه در این شرایط نمی تواند مقاومت کند. می پذیرد به کوچه می رود اما عادت ندارد از کسی جز خدا چیزی بخواهد و مطمئن است که اگر لازم باشد خدایش می رساند. به خانه بر می گردد و میگوید:" که همسایه ای ندیدم". مادر رابعه می فهمد که او چه می گوید و چه کرده است، لذا حرفی نمی زند و سکوت می کند.


پدر رابعه سر بر دو زانو می گذارد و خوابش می برد. در خواب رسول الله را می بیند. و از رسول الله می شنود که به در خانه حاکم برو و به او بگو به آن نشان که نذر کرده ای هر شب جمعه چهارصد صلوات بفرستی و این هفته غافل شدی چهارصد ( درهم ) به اینجانب بده. و بدین ترتیب پدر رابعه که مطمئن بود وقتی لازم باشد می رسد؛ از خدا گرفت. و از غیر خدا نخواست.

هر کس که می گوید: " من " من او می تواند خدا باشد، یا غیر خدا. غیر خدا مثل قدرت ، ثروت ، نژاد، طایفه، زبان، و یک حزب ، مدرک ، زیبائی ، یا سرمایه. من ِ یکی پولهای اوست. وقتی می گوید: " من " یعنی پولهای من! من ِ یکی قدرت اوست و من دیگری طایفه او. اما هستند افرادی که تعلق خاطری به قدرت و ثروت و نژاد و درجه نداشته، و " من" آنها خدای آنهاست. از میان آنها، بعضی درنهایت قدرت بوده اند همچون علی یا سلیمان. و یا در نهایت شجاعت, ... اما هر گز پناه آنها قدرت یا ثروت نبوده است. آنها در هر شرایطی خدا را خواسته اند از او خواسته اند. عباس بین دهها گزینه در زندگی، خدا را خواست.

 
تقوی یعنی " من " الهی داشتن . از خودِ الهی دورنشدن. خود را در رابطه با خدا ديدن. فقط و فقط در رابطه با خدا به خود معنی دادن، نه در رابطه با حزب و جناح و طایفه، نه در رابطه با زبان و نژاد و اندیشه های غیر الهی و یا هر غیر خدای دیگر.


اما سوال اینجاست که چگونه بدانیم که خدا چه می خواهد و چه می گوید. و تعریف خدا از شکست و پیروزی و بردگی و آزادی چیست؟ بعضی گفته اند: از من! بپرس! و بعضی گفته اند: از خودِ خدا بپرس. دسته اول همیشه بین خدا و آدمها، بین حقیقت و انسانها، حجاب و فاصله شده اند. دسته دوم فاصله و حجاب نشده اند. یا تورا، تا شنیدن برده اند یا دعوت کرده اند تا از آنکه می شنود؛ بشنوی. علی در ابتدا از محمد می شنید. و در مراحل بعدی از خدا.

بدانیم می توانیم الهامات الهی را بگیریم، دریافت کنیم. الهامات را بگیریم . حقیقتها را بگیریم .
همین را بگویم که هرکه جهان را شیفته خود کرده است؛ شنیده زیرا حقیقت و علم پیش اوست. مثل حافظ و مولوی و عطار و بوعلی سینا و ملا صدرا و ابوریحان. در اروپا دائم کتاب ابوعلی و ابوریحان را می بندند، اما دوباره آنرا می گشایند
! چرا که آن دو، آموخته خدایند.  


چرا می خندم ؟ چرا می گریم؟ چرا می دَوَم؟ برای خدا یا غیر خدا؟ می خواهم به چه کسی خودم را نشان بدهم ؟ می خواهم در مقابل چه کسی پاسخگو باشم ؟ از چه کسی یاچه چیزی می ترسم؟ پناه من کیست؟ از چه کسی کمک می خواهم ؟ خدا، یا غیر خدا ؟ از پولم ! از وکیلم ؟ از پارتی! از چه کسی ؟

 
با توبه و گناه نکردن آماده شنیدن می شویم. گوش جانمان را به خدا می دهیم. می شنویم حقیقت را، آنچنان که حافظ شنید و مولوی و چشم به او می دوزیم تا ببینیم آنچنان مولاعلی بدید و ...ها  می بینند.

 

لمس - لمس

...ها = شاهدانلمس

منظور از شاهد شهید نیست

بلکه باید اول از منیت مرد و به مقام شهادت رسید.

و پس از آن به مقام شاهد.

 

+ نوشته شده توسط پیاله در Mon 21 Jan 2008 و ساعت 9:46 AM |