باید خطر کرد :
تنها هنگامی معجزه ی زندگی را درک می کنیم، که بگذاریم نا منتظره رخ دهد. خداوند هر روز لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آنچه را که ما را نا شاد می کند، دگرگون کنیم . هر روز می کوشیم، وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم، که وجود ندارد، که امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود .
اما هر کس به روز خود توجه کند، آن لحظه جادویی را کشف می کند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد که بامدادان کلیدی را در قفل در می چر خانیم. در لحظه سکوت بعد از شام و یا در هزارُ یک چیزی که مشابه می نمایند؛ این لحظه وجود دارد لحظه ای که در آن همه ی توان ستارگان به ما می رسد و می گذارد معجزه کنیم.
خوشبختی یک برکت است اما یک فتح است. لحظه جادویی هر روز یاریمان می کند تا دگرگون شویم، وادارمان می کند به جستجوی رویا هامان برویم. رنج خواهیم برد؛ لحظه های دشواری خواهیم داشت، مایوس می شویم اما همه اینها گذرایند و اثری برجا نمی گذارند و می توانیم با ایمان به گذشته بنگریم.
بدبخت است کسی که می ترسد خطر کند؛ چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد، با ناامیدی و یأس و رنج روبرو نشود؛ اما هنگامی که به گذشته می نگرد آوای قلبش را می شنود که :
با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود؛ چه کردی ؟
با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود؛ چه کردی ؟
در گودالی دفنشان کردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی ؟
پس میراث تو این است : یقین که زندگی ات را هدر دادی .
بدبخت آنکه بعد از مرگش این وا ژه ها را بشنود چون:
در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد؛ اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است .
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی؛ نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بدوبيراه گفت؛ خدا سکوت کرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛ خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت؛ خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پيچيد؛ خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت؛ خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست؛ به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و فرمود :
عزيزم؛ اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها يک روز ديگر باقی است، بيا لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت :
اما با يک روز ... با يک روز چه کار می توان کرد...
خدا فرمود : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد .
و آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و فرمود : حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می چرخيد .
اما می ترسيد حرکت کند
می ترسيد راه برود
می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد .
قدری ايستاد...
بعد با خودش گفت :
وقتی فردايی ندارم نگه داشتن اين زندگی چه فايده دارد
بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم .
آن وقت شروع به دويدن کرد .
زندگی را به سر و رويش پاشيد
زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد .
و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود
می تواند بال بزند
می تواند پا روی خورشيد بگذارد
می تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد .
زمينی را مالک نشد
مقامی را بدست نياورد
اما...
اما در همان يک روز :
دست بر پوست درخت کشيد
روی چمن خوابيد
کفش دوزکی را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد
و به آنهايی که او را نمی شناختند، سلام کرد
و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان يک روز :
آشتی کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما :
فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.
ترس من از درد نیست
از بی دردی ست
آنجا که دردی نیست
زنگی نیست برای هوشیاری
ترس من از ترس نیست
که از بی ترسی ست
آنجا که ترس نیست
زنگی نیست برای در امان بودن
ترس من از خطر کردن نیست
که از خطر نکردن است
آنجا که خطر کردنی نیست:
گنجی نیست برای بدست آوردن.
ترس من از غم نیست
از بی غمی ست
آنجا که غم نیست :
شادی معنایی ندارد.
می توان در دل تاریکی؛ روشنایی را دید.
می توان در دل روشنایی:
روشنتر از روشنایی را دید.
می توان غم را مثل شادی دوستداشت.
می توان در غم شادی را دید.
می توان در دل غم :
شادتر از شادی را احساس کرد.
می توان هر دو روی هر سکه را دوست داشت.
تقدیم به عشقم خدا که همه کلام از اوست.
می توان سروده شده توسط پیاله در تاریخ: 04/08/20حدود۲ظهر


