تبليغاتX
لمس
سیزده بدر 87 - لمس

  

ســــــــــلام چـــــــطوری ؟ سیزده بدرت چطور بود ؟ چکارا کردی ؟ کجاها رفتی ؟

منکه جاتون خالی خیلی بهم خوش گذشت .

راستش رفتیم یه پارکِ نزدیک خونه که حدوداً پیاده تا خونه ده دقیقه راه ست

هوا طوفانی بود بعضی وقتها هم نم نم بارون میومد

ولی خوش گذشت چون خواستم که خوش بگذره

راستش پیاده روی کردم، دوچرخه سواری،  تاب بازی

خلاصه کلی خوش گذشت

 یه تپه اونجا بود که روش چمنه و حدوداً از بالاش تا روی زمین یه چهار متری میشه

شایدم بیشتر

از اون بالا تا پایین رو با بچه ها دراز کشیده غل خوردیم

نمی دونی چه حالی می داد

با سرعت بالا

ولی خب وقتی رسیدم پایین دلو روده هام ریخته بود به هم و سرم گیج بود

سه مرتبه؛ دوبار ِ اول رو تنهایی و دفعه سوم با بچه ها

یعنی هرکدوم پای نفر قبلی رو گرفته بود و سه نفری  

البته می گفتن لباسامون کثیف میشه؛ گفتم اشکالی نداره خب می شوریم

منکه حسابی غذام هضم شد ولی شما اگه آپانتیستون رو در نیوردید بعد از غذا از اینکارا نکنید

البته اون اطراف کسی نبودااااا لااقل تا چند متری ما  

ولی خب اگرم می بود اشکالی نداشت؛ فوقش می گفت اینا دیونه ان

شایدم حسودیشون می شد که غرور خودشون بهشون اجازه نمی ده

یا اینکه اونا هم هوس می کردن کمی طعم زندگی رو بچشند

 خب؛ دیگه چی ؟ آهان راستش باد با من شوخیش گرفته بود هی هولم می داد

ولی خب؛ به یک پیلاستیک سفید کوچیک دسته دار حسودیم شد

آخه باد داشت اونو با خودش می برد

اونوقت خورشید خانم رو نگو که همش داشت باهام قایم موشک بازی می کرد

 ولی همش اون قایم می شد   زرنگ بازی رو می بینید

دیگه چی ؟ هیچی دیگه تازه : علفم گره زدیم  

اره دیگه هرجای دنیا باشی باید سنت هات رو بجا بیاری

اونوقت موقع برگشتن اتفاق جالبی اوفتاد :

چندتا شن خواستن مهمان خونه ی چشام بشن  

خب هدیه ی باد رو که نمی شه رد کرد

خلاصه اینم داستان سیزده بدر ما

کلی خوش گذشت

مرا عهدیست با جانان که شادی آن ِ من باشد

 

سیزده بدر 87 - لمس 

 

لمس - لمسلمس - لمس

 

+ نوشته شده توسط پیاله در Wed 2 Apr 2008 و ساعت 11:25 AM |

داستان عشق - لمس

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد!!

يک... دو... سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد
 
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به سوی مرکز زمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق دریا خواهد رفت ، به اعماق کویر رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادوسه،... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که:
 
 عشق رفتو وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

داستان عشق - لمس


ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد
 
 تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود
 
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :
 
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است
 
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند
 
و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد

صدای ناله ای بلند شد

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود
 
 و از بين انگشتانش خون می ريخت
 
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود
 
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی 
 
 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش
 
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

 داستان عشق - لمس

 
 

لمس - لمسلمس - لمس

 

+ نوشته شده توسط پیاله در Thu 27 Mar 2008 و ساعت 9:56 PM |