یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . توی این شهر بزرگ؛ یه خونه بود که همه دور تا دورش گل کاری بود
نه شوخی میکنم 
داستان درباره يک كوهنورده كه می خواست از بلندترين كوه ها بالا بره؛ او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجويی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار اين كار را فقط برای خودش می خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا بروه.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكی ميرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريک شد.
به جز تاريكی هيچ چيز ديده نمی شد؛ سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزی ببيند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالی كه چيزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد می آورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديک شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره ای نداشت جز اينكه فرياد بزند:“خدايا كمكم كن”.
ناگهان صدايی از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهی ؟
- نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكنی می توانم نجاتت دهم ؟
- البته تو تنها كسی هستی كه ميتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببُر
برای يک لحظه سكوت عميقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يک كوهنورد را پيدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يک متر با زمين فاصله داشت!!
و شما ؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبيده ايد؟
آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايی كه از جانب خدا برايتان فرستاده می شود شک نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند
و
به ياد داشته باشيد: خدا همواره مراقب شماست.
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود
و
یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد.
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه باعث سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت: لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی؛ باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا فرمود:
و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.