( یک شب نوجوانی بدون اینکه دعا بخواند پرید توی رختخواب و پتو را روی سرش کشید . مادرش به او یادآوری کرد که دعایش را نخوانده است . او جواب داد: آیا درست است که او این وقت شب، آن هم شب به این سردی، خدا را از خواب بیدار کنم ؟! از چنین بچه ای خداوند دعای کلامی نمی خواهد . همان ملاحظه ای که کرده است که در یک شب سرد خدا را از خواب بیدار نکند عین دعاست . همین احساس او کافی است . نیازی به گفتن چیزی نیست . کلمه ی خدا فقط یک بهانه است . ابزاری است برای ابراز احساسات ما به کل . در واقع کل هستی خداست . کل، الهی است و وقتی شما لبریز احساس الوهیت شوید، ( یعنی خدا ای بودن) با کل هستی یکی خواهید شد . راه حل مشکل شما رسیدن به آن وحدت است ... هر گاه انسان به نقطه ای برسد که خودش را کاملاً خارج از ذهن ببیند ، آن وقت انسان خدا ای شده است. ( چه تجربه بديع و زيبايی است هنگامی كه ذهن فضای تهی خود را مشاهده می كند. ما هميشه ذهن را مملو از اضطرب ها، اندوه ها، آرزو ها، حسادت ها و نفرت های آن ديده ايم. به محض نامگذاری يک چيز ارتباط ما با واقعيت آن قطع می گردد. ولی در حالت توجه ( مراقبه یا همان شاهد بودن ) ذهن نمی تواند توصيف گر باشد؛ در اين صورت ارتباط مستقيم است.
خدا جدا از شما نیست . خدا نهایت هستی شماست؛ درونی ترین موجودیتان است؛ روح شماست . او صدای پنهانی است که در عمق وجودتان آرمیده است . درست مثل یک رقاص که از رقصش جدا نیست ...
( خدا عشق است و كار عشق هم دوست داشتن است.
دوست داشتن بدون وجود معشوق محال است.
چون خدا هستی بيكران ابديست، كسی بغير از خودش وجود ندارد كه دوست بدارد.
بنابراين بايستی، خويشتن را معشوق تصور كند و بينديشد كه چون عاشقی او را دوست می دارد.
عاشقی و معشوقی مستلزم جدائيست
و جدائی موجد اشتياق و اشتياق انگيزه جستجو و تلاش می باشد.
دامنه و دايره جستجو هرچند وسيعتر و تلاش شديدتر گردد، درد فراق بيشتر محسوس و ميزان اشتياق سوزناكتر می شود.
چون اشتياق به غايت درجه رسد، فراق هم به حد كمال می رسد. آنگاه منظور از جدائی، كه درک احساسات عاشقی و معشوقی عشق می باشد، پايان يافته و روزگار وصل پيش می آيد.
چون نعمت وصل حاصل گردد، عاشق متوجه می شود خود معشوقی بوده كه خويشتن را دوست می داشته و وصل خود را خواهان بوده و آنكه مراحل سختی را كه برای اين منظور پيموده، موانعی بوده كه خود بر سر راه خويش ايجاد نموده است.
وصل به غايت دشوار است زيرا شدن آنچه كه شما هم اكنون هستيد غير ممكن است.
وصل چيزی نيست مگر خويشتن را يكتا دانستن.
مهربابا )
شما می گویید این هندوست و آن مسلمان، ولی خداوند همزمان در تک تک آنها موجود است و اگر متعصبانه و یک بعدی به سمت او بروید او که خنثی است ، او که در تمامی ابعاد و جنبه ها پنهان است ...
آن وقت اصول و قوانین و کتب آسمانی تان زنجیری می شود که در آن اسیر خواهید شد. اگر عمیقاً به طلب درونتان نگاه کنید می بینید: وداها ، انجیل و تورات و ... مثل وزنه های سنگین روی گردنتان سنگینی می کنند . زیر این بار سنگین له خواهید شد ...
باید بدانید : كسانی كه دوستشان داری و كسانی كه از آنها متنفری همگی جلوه های خداوند هستيد . همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه ای كه فرد دريابد كه همه چيز يكی است عشق به خودی خود طلوع ميكند.
هیچ کس به جز خودتان نمی تواند به آنجا برسد .
هیچ کس نمی تواند شما را به جلو براند همان طور که هیچ کس هم نمی تواند شما را به عقب بکشاند. شیطان قدرت گمراه کردن شما را ندارد ( اگر خودتان نخواهید ) . خداوند هم قدرت هدایت شما را ندارد. ( اگر خودتان نخواهید )
هیچ کس به جز خودتان نمی تواند به آنجا برسد .
( و در واقع آنجا همینجاست ... اگر خودتان بخواهید )
اشو )
( به نام اوکه باعث گرمای قلبم شده
سرزمین آشنـــــــــــا
از احساسم بگم ؟
نه بهتره تو بگیُ من بنویسم
پر از خالی این دنیا، خالی پر از تو
پر از عشق ِ این دنیا، همه عشق؛ خود تو
پر از آرامش ِ این دنیا، آرامشی از جنس تو
احساس وزیدن باد خنک؛
عبور آن از میان شاخه های بیدُ،
از میان گیسوان پریشان من
احساسی مثل ابر ها را روی زمین داشتن
روی ابر ها قدم برداشتن
این سرزمینی آشناست
غریب آشنا
غریبه بودم در این دنیا؛ برگشتم به سرزمین آشنا
آنجا که من در عشق تو گم می شود
سرزمین آشنا؛ سرزمین پادشاهی تو
آنجا که من نیست؛امر تنها امر توست
سرزمین آشنا؛ آنجا که عادت نیست
بی موقع، باموقع، هر موقع فقط حرف توست
سرزمین آشنا؛آنجا که من جزو کائناتم و کائنات جزو من
آنجاکه نه منی می ماند نه کائنات تنها حضور تو
سرزمین آشنا:
سورخ پوست، سفید پوست، سیاه پوست، زرد پوست؛
همه جزوی از پیکر تو.
آنجا مرزی نیست؛ نه برای کشورها، نه برای دوستداشتن ها
آنجا که می توان همه را دوستداشت بی توقع
سرزمین آشنا؛ آنجا که همه ی ادیان تو عزیزند
در هر خانه ای؛ انجیل، تورات، گیتا، قرآن، گاتها...
کنار هم گذاشته می شوند؛ خوانده می شوند و عمل می شوند ...
مرگ تعصب هاست در سرزمین آشنا سرزمین تو
آنجا که پشت هر مشکل و دردی؛ دست آموزگار را می توان دید: دست آشنا
آنجا که مرگ آرزوهاست؛ رضایت بی انتهاست
آنجا که به دنبال هدف نمی دوی؛ هدف را در آغوش گرفته با هم به جلو گام برمی دارید
آنجا که در لحظه زندگی می کنی
در لحظه تصمیم می گیری
آنجا که برنامه ریزی نمی کنی
با برنامه طبعیت با کل کائنات جلو می روی
آنجا که پذیرای حوادثی، فرصتها را می قاپی
آنجا که از هر موقعیتی نهایت استفاده را می کنی
آنجا که احساس می کنی : جهان کوچکست برای گامهای من
آنجا که می دانی کلید گیمیاگری: ایمان است
آنجا که از نهایت منفی ها، بدیها؛ نهایت خوبیها را با پذیرش ُایمان بدست می آوری
آنجا که می توانی یکسان ببینی؛ از هیچ چیزی تنفر و ترسی نداشته باشی:
نه از مرگ، نه از جهنم، نه حتی از شیطان؛ فقط پذیرش شوی و ایمان
آنجا سرزمین آشناست
سرزمین آشنا؛ قلمرو فرمانروایی او
فرمانروایی دلبر بر دل در سرزمین آشنا سرزمین او
تقدیم به پادشاه قلبم پادشاه سرزمین آشنا
سرزمین آشنا سروده شده توسط پیاله در تاریخ:
05/03/05 شنبه ساعت ۱:۴۵ دقیقه ظهر )


