تبليغاتX
لمس

پاکسازیِ احساسات - لمس


 ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم
 
  يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار
 
 پاکی احساسات مهمترين بخش است
 
 در سفر روحانی پاکی احساسات بیشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار

به این دلیل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار

گفته می شود که انسان حيوانِ منطقی است، ولی اين مطلب حقيقت ندارد

بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار

نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه
 
  مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان
 
 بيشتر فعاليتهای روزانه در زندگی از دنيای احساسات سرچشمه می گيرند
 
  نه از دنيای افکار
 
شايد تا به حال به اين نکته توجه کرده باشيد که
 
شما به انجام کاری فکر می کنيد
 
 ولی در زمان انجام آن کار ديگری انجام می دهيد

دليل اين امر اين است که تفاوت فاحشی بينِ احساساوت افکار می باشد

مثلاً تصميم می گيريد که عصبانی نشويد چون فکر می کنيد عصبانيت بد است
 
ولی وقتی که عصبانيت شما را فرا می گيرد
 
 افکارتان به کناری می روند و عصبانی می شويد
 
تا زمانی که دگرگونی در دنيای احساسات اتفاق نيفتد
 
 افکار نمی توانند به تنهايی انقلابی در زندگی شما ايجاد کنند
 
به همین دليل احساسات مهمترين رکن در امورِ روحانی محسوب می شوند

در اين قسمت دربارهء پاکی احساسات صحبت خواهيم کرد
 
 از ابعاد مختلف احساسات من توجه شما را به چهار نکته جلب می کنم

به شما می گويم که چگونه می شود از ميان اين چهار بعد
 
به پاکسازی احساسات پرداخت
 
ممکن است متضاد اين ابعاد نيز اتفاق بيفتند
 
و اين چهار بعد بستری شوند برای احساسات ناخالص
 
 اولين آنها دوستی يا دوستانه بودن است
 
دومين بُعد شفقت و محبت است
 
سومين آنها شاد بودن
 
و چهارمين نيز سپاسگزاری است
 
اگر بتوانيد اين چهار بعد را در زندگی روزمرهء تان وارد کنيد
 
  پاکی احساسات را به دست آورده ايد
 
اين چهار بعد هر کدام متضاد خود را نيز به همراه دارند
 
متضاد دوستی دشمنی و انزجار است
 
متضاد شفقت و مهربانی ظالم بودن وحشی گری و نامهربانی است

متضاد شاد بودن غمگينی، بدبختی، نگرانی و برانگیختگی است

متضاد سپاسگزاری ناسپاسی است
 
کسی که در زندگی و احساساتش در جهت مخالف اين چهار بعد حرکت کند
 
 دارای احساسات ناپاک است
 
و شخصی که ريشه هايش در اين چهار بعد ريشه بدواند
 
 احساسات پاک کامل دارد
 
 شما بايد بفهميد چه چيزی بر روی احساسات شما اثر می گذارد
 
و چه چيزی آنها را در قيد و بند قرار می دهد؟

آیا به جای دوستی، دشمنی و خصومت در زندگی شما حکم فرماست؟

چون معمولاً تنها راه احساس قدرت اين است که خشن باشند
 
 هيتلر در اتوبيوگرافی خود نوشته است
 
اگر بخواهيد يک کشور را قدرتمند کنيد، بايد وانمود کنيد که دشمن داريد

و يا برای خود دشمن تراشی کنيد حتی اگر دشمنی وجود ندارد
 
 به مردم بگوييد که دشمن همه جا در کمين است

وقتی مردم باور کنند که بوسيلهء دشمنان احاطه شده اند
 
انرژی و قدرت زيادی توليد می شود
 
 برای همين بود که هيتلر وانمود کرد که يهوديها دشمن هستند
 
 ولی حقيقت نداشت
 
به مدت ده سال به ملتش گفت که اين يهوديها دشمن ما هستند
 
  و انرژی فراوانی را توليد کرد
 
تمام قدرت آلمان از خشونت حاصل شده بود همين طور قدرت ژاپن
 
 امروزه قدرت آمريکا هم از خشونت حاصل شده است
 
 تاريخ بشر تا به حال فقط نشان داده است که
 
انسانها می توانند قدرت را از طريق دشمنی ايجاد کنند
 
هيچ کس دربارهء انرژی دوستانه چيزی نمی داند
 
افرادی چون بودا، ماهاويرا، مسيح ... پايه های انرژی دوستانه را بنا کردند

آنها گفته اند که عدم وجود خشونت به انسان قدرت می دهد
 
مثلاً مسيح گفته " عشق قدرت است "
 
 بودا گفته " شفقت و مهربانی قدرت است "
 
شما اين سخنان را می شنويد ولی تجربهء عميق آن چيز ديگری است

بنابراين من به شما می گويم که راجع به زندگيتان فکر کنيد
 
چه موقع احساس قدرت می کنيد؟ هنگامی که به کسی دشمنی می ورزيد؟

و يا به هنگام صلح و عشق نسبت به کسی؟
 
خواهيد ديد که در شرايط خشن احساس قدرت می کنيد
 
و وقتيکه حالتِ آگاهی و سکوت داريد فاقد قدرتيد و ضعيف می شويد
 
اين نکته نشانگر اين است که:
 
 شما بوسيلهء احساسات ناخالص هدايت می شويد
 
و هر چقدر که اين احساسات ناخالص قوی تر باشند
 
کمتر می توانيد وارد وجود خودتان بشويد
 
 چه چيزی مانع از آن می شود تا به درونتان وارد شويد؟
 
سعی کنيد که اين نکتهء مهم را درک کنيد
 
 که خشونت هميشه در بيرون از وجودتان تمرکز دارد
 
يعنی همواره به سمت شخصی که بيرون از شماست هدايت می شود

اگر کسی اطراف شما نبود اين خصومت نيز به وجود نمی آمد

اما من به شما می گويم که عشق بر روی بيرون شما تمرکز نمی کند

حتی اگر هيچ کس نباشد عشق می تواند در درونتان بوجود بيايد

عشق و دوستی مقولاتی درونی هستند
 
برای خشونت ورزی به ديگری احتياج است:
 
 نفرت به وسيلهء محرک بيرونی ايجاد می شود
 
عشق از وجودتان سيلان پيدا می کند سرچشمهء عشق درون شماست
 
ولی تنفر از بيرون تحريک می شود
 
پس تمامی احساسات ناخالص از بيرون تحريک می شوند
 
و احساسهای خالص از درون
 
سعی کنيد فرق بين احساس خالص و ناخالص را درک کنيد
 
احساساتی که از بيرون تحريک می شوند پاک نيستند
 
مثل عشقی را که بيشتر مردم می شناسند يعنی شهوتی که آنرا عشق می نامند

پاک نيست چون از بيرون نشأت می گيرد
 
فقط عشقی که از درون برمی خيزد پاک است
 
به همين دليل ما در شرق معتقديم که عشق و شهوت با هم متفاوتند

در حقيقت ما عشق را از شهوت جدا می کنيم
 
 شهوت از بيرون سرچشمه می گيرد
 
شخصی مثل بودا و مسيح هيچ شهوتی در درونشان نداشتند
 
آنها فقط عشق هستند

روزی مسيح در يک روز گرم از کنار باغی رد ميشد
 
ايستاد تا استراحت کند، زير درختی نشست
 
آن باغ متعلق به يک زنی فاحشه بود
 
وقتی چشم زن به عيسی خورد با خودش گفت عجب مردِ زيبايی

زِيبايی او با تمام مردان ثروتمند و زيبای ديگر فرق داشت
 
نزديک عيسی رفت

عيسی چشمانش را باز کرد و بلند شد تا برود و از آن زن تشکر کرد

آن زن گفت:اگر چند لحظه به داخل خانهء من نيایيد به من بر می خورد

اين اولين باری است که من کسی را به خانه ام دعوت می کنم

خيلی ها اينجا می آيند و من بيرونشان می کنم
 
عيسی گفت: زمانیکه شما مرا به قلبتان دعوت کنيد من مهمان شما شده ام

ولی حالا راهی طولانی در پيش دارم و بايد بايد بروم
 
آن زن اصرار کرد که ممکن است تا کمی به من محبت نشان دهيد و وارد خانهء من بشويد؟
 
عيسی گفت: من تنها کسی هستم که می توانم حقيقتاً عاشق تو باشم

تمام مردهايی که اينجا می آيند عاشق تو نيستند
 
چون در وجودشان عشقی ندارند نمی توانند عاشق تو باشند
 
آنها به خاطر تو می آيند ولی من عشقم در درونم است
 
 عشق مانند نور يک چراغ است
 
اگر هيچ کس در اتاق نباشد نور آن بر روی فضای خالی اتاق می افتد

و اگر کسی هم آنجا باشد بر او نيز می تابد
 
اما شهوت و خواسته ها چون نور نيستند
 
وقتی که کسی باعث بوجود آمدن انرژی شهوت در شما می شود:

اين انرژی به طرف آن شخص نيز بازتابانده می شود
 
به همين دليل شهوت باعث تنش می شود
 
عشق تنش نيست در عشق هيچ تنشی وجود ندارد
 
عشق مرحلهء صددرصد آرام بودن است
 
 احساساتی ناخالص هستند که تحت تأثير عوامل خارجی هستند

احساسهای خالص نيز آنهايی هستند که از درون ما سرچشمه می گيرند
 
 و تندبادهای خارجی نمی توانند تأثيری بر روی آنها بگذارند

تصور اين مطلب برای ما سخت است که فکر کنيم:
 
شخصی مثل بودا و يا ماهاويرا می توانند عشق بورزند
 
ولی من به شما می گويم که آنها تنها افرادی بودند که عشق ورزيدند

اما عشق آنها با عشق بيشتر مردم متفاوت است
 
عشق غالب مردم نسبت به يک شخص می باشد
 
ولی عشق روحانی ارتباط نيست، يک مرحلهء وجودی است
 
انسانهای کامل مجبورند که عشق بورزند
 
چون هيچ انتخاب ديگری نمی توانند داشته باشند
 
 نقل است که در زمان ماهاويرا، مردم به او ناسزا می گفتند
 
به او سنگ پرتاب می کردند و توی گوشهايش ميخ فرو کردند
 
ولی او همهء آنها را بخشيد
 
من می گويم که اين حرفها دروغ است ماهاويرا کسی را نبخشيد

چون تنها افرادی که عصبانی می شوند می توانند کسی را ببخشند
 
فردی چون ماهاويرا برای کسی دلسوزی نمی کند
 
زيرا فقط افراد ظالم هستند که می توانند دلسوزی کنند
 
ماهاويرا به اين نکته فکر نکرد که نبايد رفتار ناشايستی نسبت به اين افراد نشان دهد

چون تنها افرادی که رفتار بدی دارند اينچنين می انديشند
 
 پس ماهاويرا چه کرد؟ او ناتوان بود.

هيچ چيزی جز عشق نداشت، فرقی نمی کرد که چه بلايی بر سرش می آورند

جوابش هميشه عشق بود

اگر شما سنگی به طرف يک درخت پر از ميوه پرتاب کنيد:
 
جوابش فقط ميوه است نه چيز ديگری

نمی تواند چیزی دیگر به شما بدهد
 
يا اگر سطلی را در يک رودخانهء پر از آب بيندازيم
 
 چه اين سطل کثیف باشد يا تميز
 
 از طلا باشد يا از آهن
 
رودخانه هيچ انتظاری ندارد جز اينکه به شما آب بدهد

در حقيقت رودخانه کار بزرگی انجام نمی دهد
 
چون قادر نيست تا کار ديگری انجام دهد
 
بنابر اين زمانی که عشق جزيی از وجودتان باشد
 
 نوعی بی اختياری به شما می دهد

ديگر فقط بايد ببخشيد هيچ راه ديگری نداريد
 
 بنابر اين احساسهايی که از درونتان بر می خيزند احساسات خالص هستند

و احساساتی که طوفانهای بيرونی در شما خلق می کنند
 احساسات ناخالص هستند
 
احساساتی که در بيرون به وجود می آيند در درونتان باعث اضطراب و نگرانی می شوند
 
و آنهايی که در درونتان خلق می شوند شما را مملو از شعف می کنند

احساسات خالص حالتی از وجودتان است
 
و احساسات ناپاک موجوديتی کاذب دارند
 
احساسات ناخالص نتيجهء تأثيرات دنيای بيرون بر وجود ماست

و احساسها گسترشِ وجود درونی ما می باشد
 
 پس حتماً به اين نکته توجه کنيد:

که آيا احساساتی که شما را منقلب می کنند از درونتان سرچشمه می گيرند؟

 يا افراد ديگری مسبب آن هستند؟
 
 مثلاً من در خيابان راه می روم و شما به من توهين می کنيد
 
اگر من عصبانی شوم اين احساس ناخالص است
 
 چون شما آنرا در من به وجود آورده ايد
 
و يا اينکه من در خيابان راه می روم و شما به من احترام می گذاريد

که باعث خوشحالی من می شود، اين هم احساسی ناخالص است

چون شما باعث ايجاد آن هستيد
 
اما اگر حالت درونی من درست همانند قبل از آن دشنام و يا احترام ثابت باقی بماند

يعنی چه شما به من توهين کنيد و يا از من تعريف کنيد:
 
  تفاوتی به حال من نداشته باشد ، اين احساسِ پاک است 
 
چون کسی آنرا در من خلق نکرده است اين احساس متعلق به من است

و چيزی که از آن من باشد پاک است
 
و هر چيزی که منشأ آن در خارج از وجودتان باشد ناپاک است

چيزی که از بيرون بيايد يک عکس العمل است و همانند اِکو عمل می کند

روزی من در کوهستان بودم و کوه هر صدای بلندی را اکو می کرد

من گفتم که اغلب مردم فقط و فقط اکو می کنند
 
هر چيزی که به آنها بگويی تکرارش می کنند
 
چيزی از خودشان ندارند که بگويند، درست مثل اتاقهای اکو عمل می کنند
 
اگر داد بزنيد آنها هم سر شما داد می زنند
 
اين حالت متعلق به آنها نيست شما خالقش بوده ايد
 
و چيزی که شما داريد هم مال خودتان نبود
 
  شخص ديگری آنرا در شما بوجود آورده بود
 
شما همه اتاقهای اکو هستيد هيچ صدايی از خودتان نداريد

هيچ احساسی از خودتان نداريد تمام احساسهای شما ناخالصند

چون متعلق به ديگرانند، قرضی هستند
 
 اين اولين کليد را به خاطر بسپاريد؛احساسهايتان بايد متعلق به خودتان باشند

نبايستی تنها يک عکس العمل باشند بلکه بايستی از وجودتان برخيزند
 

پاکسازیِ احساسات - لمس

 
Osho Osho Osho Osho Osho Osho


 

لمس - لمس

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در Wed 5 Sep 2007 و ساعت 8:2 PM |